نگاه آسمان را بخوانید . غروب جمعه را بفهمید . چشمهایتان را به سرخیاش عادت دهید . غروب جمعه انعکاس آه دلتنگ زهراست . فریاد بلندی است در بغض فروخوردهی خورشید . یادی از دلتنگیهای عاشوراست . یادگار زمانی است که آسمان فهمید زین پس باید به انتظار بنشیند . آسمانی که آنروز شاهد فروپاشی زمین بود . شاهد آن نگاهی که تا ابد روی نوک نیزهای مات ماند! نگاهی که میگفت:
این الطالب بدم المقتول بکربلاء ...
سلام ما به محرم به تشنگی عجيبش
به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش
سلام ما به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

قاهره
كناره نيل
بازار برده فروشها
عجب ول وله اي بود.
عجب غوغايي بود.
گرد و خاكي به پا شده بود
شوري بود
زيباترين برده ها را اورده بودند
زيباترين برده
زيبايي زيبايي ظاهر فقط نبود
زيباي از روح ميجوشيد در چشم ميريخت
يوسف گم گشته را ميفروختند
واي.....
واي بر ما واي بر انها
يوسف را ميفروختند
انسان را ميفروختند
به چه بهايي
به چه قيمتي
مردمان شهر جمع بودند
داراها امده بودند
مردها زنها
براي ديدين
براي خريدن
پولدارترينها قيمت ميدادند
داراترين ها
تاجران
مالكان
اشراف
عزيز مصر
و يك................پيرزن
همهمه اي در گرفت
پيرزن شكسته ،
پيرزن فرتوت ،
پيرزن ژنده پوش ،
پيرزن خواهان بود :
خواهان يوسف
پيرزن چه داري براي عرضه
چه ميدهي در مقابل يوسف
زيباترين زيبا
همسنگ اين زيبايي چه ميدهي
پيرزن فقط چند بسته نخ داشت
يوسف را به اين ارزاني ميخواهي؟
هم سنگ گرانترين كالا چند نخ پوسيده؟
.
.
.
همهمه قهقه خنده
.
.
.
پيرزن:
اگر پولي ندارم
اگر يوسف مال من نيست
بگزار بگويند من نيز جزو خواهان هاي او بودم
اسم من نيز در ليست خريداران او هست.
مرا خوهان يوسف بودن بس است
![]()
يوسف زهرا
ما نيز سربازار محبت
با رشته كلافي
سر سوداي تو داريم . . .
قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست
و با هواي ابري پاييزان و با مرغي كه به ناچار
براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.
مولای من !
براي شهر بي باران دلها
تو يعني لحظه اي باران گرفتن!!!
اي دل مــن ترا بشــارت باد ............ كه ترا من به دوست خواهم داد
دوســت از من ترا همي طلبد ............ رو بر دوســت هر چه بـادا بـاد
می دانی لذت قنوت در چیست ؟
در اینکه هنگامه قنوت که می رسد باید خود را در دست ها نهاد
و تقدیم پروردگار نمود !
دستانم را به سوی تو بلند می کنم !
عاشقانه های نیلوفریم در سرزمین دست هایم جوانه می زنند !
در چشمانم گویا رعدیست ! هنگامه مناجات رسیده !
معبود من !
همین را می گویم که به خاطر داده ها و نداده هایت تو را سپاس می گویم !
که تو عالمی و دانا !
و می دانم اگر خواستم و ندادی
نیکوتری عطا کردی
که تو حکیمی و توانا !
الحمدلله رب العالمین !
به خاطر همه چیز
شکرت !
آسمان دلم بارانی سفر طولانی ات شده
و
چقدر این باران زیباست .
هر قطره اش بوی تو را می دهد .
بوی خوش گل یاس و گل نرگس
گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم
نرگس چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم
خداوندا!
در این برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهرورزیدن هست،
گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.
خدایا!
عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و دیگران را از چشم دوستدارانت بینداز.
خداوندا!
دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستنها نشانی از تو بیابند که خود فرموده ای:
انا عِندَ القلوبِ المُنکَسِرَة.
خدایا!
توفیق ده که جز به مقام قرب تو نیندیشیم و جز به جاه تو دل نبندیم
و جز منصب رضای تو را آرزو نکنیم.
خداوندا!
به ما آنچنان فراستی عطا کن که عشق را از هوس بازشناسیم
و نور رحمان را از نار شیطان تمیز دهیم و میان حقیقت و باطل حقیقت اندود فرق بگذاریم.
خدايا!
دینمان را از سیاستمان جدا مکن و دینمان را ابزار سیاستمان قرار مده
و دینمان را تابع سیاستمان مپسند.
خدايا!
خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند.
خداوندا!
به ما آنچنان ایمانی عنایت کن که خود را اسلام نشماریم و دین معنا نکنیم
و نفسانیت خود را با رضایت تو اشتباه نگیریم.
خدايا!
معانی از واژه های خود دور افتاده اند و واژه ها معانی واژگون یافته اند.
معانی را به واژگان بازگردان.
خداوندا!
قیامت را باورمان قرار ده
تا آنچه را برای حیات جاودانه بخشیده ای هزینه این نصفه روز نکنیم.
خدایا!
ظرف وجودمان را چنان از حضور خودت سرشار کن که جایی برای غیر نماند
و چشم ما را از دست خلق بگیر و به دست خودت بدوز.
خداوندا!
پناه بر تو از جمود و تحجر،
پناه بر تو از نفس مداری و دنیا پرستی.
پناه بر تو از گناه آرایی و توجیه گری
پناه بر تو از آرزوهای حیوانی و آمال این جهانی.
پناه بر تو از لغزشهای ناگهانی.
پناه بر تو از رسوایی آن جهانی.
پناه بر تو از سیاهدلی، سیاه اندیشی و سیاه بینی
خدايا!
سبک آمده ام و با دستهای تهی، سنگین بازم گردان.
خدایا!
سنگین آمده ام و با کوله باری از گناه، سبک بازم گردان.
خدایا!
بازم مگردان!

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كزين مرحله بر بندم بار
و ز سر كوي تو پرسند رفيقان سفرم
سلام بر تو كه راه خانه دوست را مىدانى. سلام بر سلامهاى تو، سلام بر گريههاى تو در دشتهاى زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى.
ستارگان تمام شدهاند، ديگر ستارهاى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست و روز بهانه آمدن ندارد.
جمعهها، چه دلگير روزهايى است! هفتهها چه انباشته ايامِ خالى از لطفى است!
سال شمار عمر ما، به دست باد ورق مىخورد، برگ از گل مىهراسد و باد از ابر،
اما من سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم،
همان مرغانى كه هميشه گل را ميان جنگل شاخهها گم مىكنند.
چه سخت است بر من كه صداهاي ديگران در دهليزهاي گوشم بپيچد ،
اما از آواي دل انگيز تو محروم بمانم
چه طاقت سوز است كه خلايق دست از ياري ات بدارند و من تنها گريستن را بتوانم.
چه مشكل است كه ببينم آنچه ديگران را سزاست ، بر تو مي گذرد.
آيا كسي هست كه با من همناله شود؟
آيا كسي هست كه من اشكهايم را با گريه هايش پيوند بزنم؟
آيا شعله هيچ چشمي همزبان اشكهاي من خواهد شد؟
پس كي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد؟
پس كي از زلال خوشگوار حضور تو مي توان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش !
مولا!
می خواهم حدیث پریشانی دل را بنگارم اما سیلابه های اشک امان از کفم ربوده است.
می خواهم حکایت جنون آمیز دلدادگیم را واگویم
ولی گره های بغض گلویم را فشرده است.
می خواهم منتظر بمانم و بارانتظار را همچنان بر دوش کشم اما چه کنم که سنگینی این بار پشتم را خمیده است.
ای رحمت عالمیان! و ای تتمه دور زمان!
دیگر بس است این سوز طاقت سوز هجران.
جانا! تا به کی در پشت پنجره انتظار رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟
آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری
و بازار حسن فروشان جهان را به یکباره رونق ببری؟!
هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.
هزارواندیست که دلهای منتظران، در تمنای وصالت، در بساط آه می پرورند
ودر سینه داغ
عمری است که در کوچه سارانتظارسرگردان وحیرانیم. دیری است که در کویرستان غیبت عطشان و بی قراریم.
چه می شود اگرشب سرد و فسرده فراق را به صبح دل انگیز وصال آذین بندی؟
چگونه است که این همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمی گشاید؟
بگو چه چاره کنیم؟